تبليغاتX

راز دل پســــر تـــنــــــــــــــها


به وبلاگ راز دل پســر تنــــها خــوش آمدیــد
راز دل پســـــــــر تنــــــــــها


راز دل پســـــــــر تنــــــــــها




درد و دلهای اشکان

آثار بجا مانده از اشکان:

دوستان اشکان

دوستان اشکان

:
نظر دوستان عزیز

آمار وبلاگ :


:
كد جاوا :












برو من عشق دروغی نمیخوام

 

میخوام امروز همه نگفتنی ها رو بگم
قصه عشق گذشته قصه شادی و غم
تو گمون کردی بری دنیا تمومه واسه من
شادی از غم میمیره خنده حرومه واسه من
من نگاهم دیگه دنبال تو نیست
دلمو پس میگیرم مال تو نیست
دیگه هرگز ننویس قصه برام
برو من عشق دروغی نمیخوام
دیگه من عشق دروغی نمیخوام
نمیخوام نمیخوام نمیخوام


کاری از من نمیاد اون دلو برد
شعله عشق تو خاموش شد و مرد
وقتی دستاشو تو دستام میذاره
واسه من گرمی آفتابو داره
نگاهاش جادوییه رویا داره
طعم شیرین شکرآبو داره
من نگاهم دیگه دنبال تو نیست
دلمو پس میگیرم مال تو نیست
دیگه هرگز ننویس قصه برام
برو من عشق دروغی نمیخوام
دیگه من عشق دروغی نمیخوام
نمیخوام نمیخوام نمیخوام


میخوام امروز همه نگفتنی ها رو بگم
قصه عشق گذشته قصه شادی و غم
تو گمون کردی بری دنیا تمومه واسه من
شادی از غم میمیره خنده حرومه واسه من
من نگاهم دیگه دنبال تو نیست
دلمو پس میگیرم مال تو نیست
دیگه هرگز ننویس قصه برام
برو من عشق دروغی نمیخوام
دیگه من عشق دروغی نمیخوام
نمیخوام نمیخوام نمیخوام

 


نظر یادت نره


نویسنــده: اشکان مورخ: سه شنبه یازدهم تیر 1387 در ساعت: 1:51
|+|
تقدیم به تمام مادران دلسوز و فداکار به خصوص مادر مهربان و عزیز تر
 

سلام ای مظهر ايثار واز خود گذشتگی؛وای کانون مهر و محبت وای آنکه خداوند بهشت را به زيرپايت نهاده؛سلام برتو باد...
زبانم عاجز ودستم ناتوان از اين است که چگونه بتوانم حق تو را نسبت به مهر ومحبتی که به من و پدر و خواهر و برادرم می نمايی ادا کنم.
کلمات نيز کوچکتر و حقير تر از آنند که بتوانند به بيان علاقه ومحبت مادر به فرزند بپردازند.
مگر نه اين است که من پارهای از تنت هستم؛نه ماه از شيره جانت تغذيه کردم و در طی اين ايام انواع سختيها را بر خود هموار ساخته ای که من صحيح وسالم پا به عرصه ی هستی نهم . چه شبها ی دراز را تا سحر ببالينم نشسته و نگران حالم بوده ای وبا اندک ناراحتی و گريه ام ؛قلبت افسرده شده واشک از ديده جاری ساخته ای.
همه ی اين ها را که يک هزارم آن را در اينجا بيان نکرده ام مثل آينه وروز درجلو ديدگانم مجسم است.
کاش می توانستم قلبم را از سينه بيرون آورده در پيش پايت بيفکنم تا ببينی چقدر دوستت دارم.
عشق به مادر حديث ديگری است و هيچ پديده ای در جهان نميتواند با مهر مادر برابری کند...

کدامين قلبی ست که لبريز از مهر مادر نباشد؟

مادر به خا ک پای تو سوگند در جهان
پاکــيزه تر زمهر تو در سيـنه ای نبود

آلوده بود جز دل تو هر دلی که بـــود
مهری نبـود کز پی آن کينه ای نــبود

***
پاسی ز شب گذشته وخوابم نميبـرد
ای جان فدای ديده ی شب زنده دارتو

چون کودکان خسته سرا پا بــهانه ام
بازا کـــــه باز مانـــــده دلم بی قرار تو

 

تو شکوفاترین بهارمنی


مهربونی من، نگارمنی


همه عالم اگرزمن بگسست

این گل زیبا تقدیم به تو ای مادر


بازهم خوب من کنارمنی


مهرتو نقطه عروج من است


خوش به حالم که غمگسارمنی


خوش به حالم که با تو سرمستم


درره عشق تک سوارمنی


با تو جانی دوباره می گیرم


تو که پایان انتظارمنی


انتظارشکست هرچه غم است


تو که هرلحظه بی قرار منی        

                                      

 


نویسنــده: اشکان مورخ: سه شنبه چهارم تیر 1387 در ساعت: 17:20
|+|
ما و عشق به زندگی
به همراهانی که در رودخانه حقیقت نلرزیده اند


به همراهانی که در رودخانه حقیقت نترسیده اند


به جویندگان راه ، به پویندگان جان ، به نوشندگان پاکی


به همراهانی که با چشم خود دیده اند


به همراهانی که سرنوشت خویش را بر پایه های استقامت برافراشته اند


به کاوندگان رنج ، به آنهایی که مرگ ایستاده را بر زندگی نشسته ترجیح داده اند


چنین باد به آنهایی که تحقیق را بر تقلید و واقعیت را برآرزو و معنی هستی هستا را بر نیستی و


پوچی ، حقیقت دانند . چنین باد به آنها که در جهان چراها سفرکرده اند ، به کسانی که خواهد


 آموخت در جهان تن خویش چراها را پاسخی دهند



ما و عشق به زندگی


خُب ، که چی ؟


روزی که سخن آغاز شد ، من هنوز زاده نشده بودم .


و روزی که زاده شدم ، سخن گفتن نمیدانستم .


هنگامی که سخن گفتن آموختم،


به من گفتند :- هیس ...... ، خاموش !


زبانم برای سخن گفتن میگردد،


لبانم بسته است .


دستم برای نوشتن میرود ،


قلم شکسته است .


چشمانم برای دیدن بی تاب ،


پلکها خوابند.


گوشهایم تشنه شنیدن یک صدا ،


ولی صدا از جائی بر نمی خیزد . گلو ها بسته اند.


 


من این زبان و دست و چشم و گوش و لبان را برای چه میخواهم ؟


من این واژه دوستی را سالهاست که به زبان نیاورده ام.


این آبی صبح را به چشم ندیده ام.


من این هو هوی باد و خرامیدن نسیم را به گوش نشنیده ام.


و ننوشته ام با انگشتانم آنچه را محبت مینامند .


گفتن و شنیدن و دیدن و نوشتن جُرم است.


حتی اگر واژه « دوستی » باشد.


حتی اگر کلمه « محبت» باشد.

خوشحال میشم به این وبلاگ یه سر بزنی خیلی جالبه مطالب زیبایی داره ؟

تنهای تنها

 


نویسنــده: اشکان مورخ: یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 در ساعت: 15:54
|+|
عشق رازی است مقدس برای کسانی که عاشقند
 
 میمیرم برات
   

 نمی دونستی میمیرم بی توهو بدون چشات   

 رفتی از برم    

 تو نمی دونستی که دلم مست به ساز صدات   

 آرزومه که نمی دونستی که من میمیرم برات   

 میمیرم برات

 عاشقم هنوز

 نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم   

  گفتی من میرم

 تو میخواستی بری تا فردا، باور خوشگلم   

 برو راهی نیست تا فردا، باور خوشگلم   

 سفرت بخیر

 اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور   

 برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور   

 سفرت بخیر

 برو گر شکستی ز من میتونی دوباره بساز   

 از دلی شکسته نا امید و خسته تو بازغرور   

 نمی خوام بیام

 نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی   

 نمی خوام ازت

 نمی خوام مثه یه شمع بسوزی برام تو تموم بشی   

 برو تا بزرگی، می خوام که فقط آرزوم بشی    

 نمی خوام بیام

 نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی   

 نمی خوام ازت

 نمی خوام مثه یه شمع بسوزی برام تو تموم بشی   

 برو تا بزرگی، می خوام که فقط آرزوم بشی   

                                                 

                           

عشق رازی است مقدس برای کسانی که عاشقند،

‌عشق برای همیشه بی‌کلام می‌ماند؛

 اما برای کسانی که عشق نمی‌ورزند،

 ‌عشق شوخی بی‌رحمانه‌ای بیش نیست

 

نویسنــده: اشکان مورخ: یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 در ساعت: 14:51
|+|
خیلی تنهایم

 تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم زیرا ....

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و

انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...


شاید در سکوتی یا شاید در شبی سرد و بارانی .....!!!


نویسنــده: اشکان مورخ: سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 در ساعت: 1:44
|+|
منو ببخش که ساده از عشق تو گذشتم

منو ببخش که ساده از عشق تو گذشتم
سپردمت به تقدیر باره سفر رو بستم
باید برم از اینجا چاره نمونده جز کوچ
برای زنده موندن تو این زمونه پوچ


بذار همیشگی شه قصه عاشقیمون
تو باشی لیلی منم مثال مجنون
بین دو راهی و شک حیرون و هاج و واجم
سفر دوای دردم هجرت تنها علاجم


طاقتش ندارم طاقت دل بریدن

سیل بلور اشک رو گونه تو دیدم
حرفی نمونده باقی سکوت حرف آخر
تو هم بخاطر عشق از من ساده بگذر

بذار همیشگی شه قصه عاشقیمون
تو باشی لیلی منم مثال مجنون

تقدیم به عزیزترینم


نویسنــده: اشکان مورخ: سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 15:54
|+|
هیچ کس تنهایم را حس نکرد

تو مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از خود براني . مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... منهم مي توانم تو را نبينم . مي توانم روز ها و شبها بدون ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم . ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست . او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد.


نویسنــده: اشکان مورخ: سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 در ساعت: 17:59
|+|
مـن خیـری ندیـدم از جـوانـی

       

  

 عـزیـزان رفتـم از دنیـای فانـی

                                                نچیـدم مـن گلـی از زنـدگانـی

          سـر قبـرم شقـایـق هـا بـریـزیـد

                                          کـه مـن خیـری ندیـدم از جـوانـی

 

ای کسانیکه مامور دفن من بودید دهانم را باز بگذارید تا آخرین بار پدر و مادرم را با نا امیدی صدا بزنم دستانم را بیرون گذارید تا ببینند چیزی با خود نمیبرم چشمان خسته ام را باز بگذارید تا برای آخرین بار دنیا و زندگی را بنگرم و تکه یخی بر مزارم بگذارید تا بجای چشمان خسته و قلب شکسته پدر و مادرم بر من بگرید وگل سرخی را بدست خواهر مهربانم دهید تا بدانند همدم آنها گلی بود که باغبان سر نوشت او را از گلستان زندگیش چید .


نویسنــده: اشکان مورخ: یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 در ساعت: 18:15
|+|
عشق چیست ؟

بین من و تو فاصله یعنی عشق

حتی فراق و حوصله یعنی عشق

نقد دلم به نسیه ی دیدارت

زیبای من ! معامله یعنی عشق

ناکام مانده جبر زمان ، حتی

در حل این معادله ، یعنی عشق

بار دگر مرا متولد کرد

قابلترین قابله یعنی عشق

شوری فتاده در همه ذرات

آغاز فصل چلچله یعنی عشق

یک نیمه شب به پای دلم بنشین

راز و نیاز و نافله یعنی عشق

من این غزل به وزن تو می گویم

با قیمتی ترین صله یعنی عشق

باید تلافی شب هجران کرد

روز وصال هم گله یعنی عشق

باید رسید ، مسلک ما این است

صحرا و خار و آبله یعنی عشق

تنها هدف ، خرابی دلها بود

طوفان و سیل و زلزله یعنی عشق !

 


نویسنــده: اشکان مورخ: سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 در ساعت: 0:52
|+|
مرگ عشق

                                    

                   


نویسنــده: اشکان مورخ: پنجشنبه هشتم فروردین 1387 در ساعت: 11:42
|+|